تا حالا دلت تنگ شده. انقدر که از فرط دلتنگی نتوانی گریه کنی؟و وقتی که دلت می خواهد گریه کنی مدام چشمهایت را بمالی و دریغ از یک قطره اشک یا از دلتنگی بمیری و تا اشکت بخواهد سرازیر شود یکی باشد که تو نتوانی در حضورش گریه کنی. یا انقدر خدا خدا کنی که باران ببارد و تو بی چتر مسیری را که هر روز می رفته ای. طی کنی تا کسی نداند. اشک هست یا باران. یا مدام دل دل کنی تا شب از راه برسد و کسی اشکهایت را نبیند. مثل الان من که تا به ذهنم دلتنگی تو خطور می کند دلتنگ می شوم و از فرط بدبختی نمی توانم گریه کنم.خوش به حالت که یکی هست که دلتنگ. دلتنگی هایت شود و مدام از خودش بیشتر نگران توست. خوش به حالت که کسی نیست تا دلتنگ. دلتنگی هایش شوی تا مجبورت کند زیر باران مسیری را گریان بروی ان هم بی چتر تا انهایی که امده اند از باران سهم دلتنگی هایشان را بگیرند نفهمند که تو گریه می کنی ان هم برای دلتنگی های دیگری یا اینکه مجبور بشوی دعا کنی زودتر هوا تاریک شود تا در گوشه ای خلوت بی صدا بگریی و دلتنگی های کس دیگری را زار بزنی. خوش به حالت حالا می پرسی این بار برای چی؟به خاطر اینکه از دلتنگی های کس دیگری نمی شنوی.یا اصلا برای خودت دلتنگی را انقدر کوچک کرده ای که نتواند تو را مشغول خود کند که از باران و شب و ماه و ابر و پرسه های مدام در مسیری که هر روز می روی با خبر باشی تنها خودت هستی و خودت.اما من تا به دلتنگی های تو می رسم از همه چیز غافل می شوم حتی خودم. شاید باور نکنی اما همیشه یک راه برای پرسه زدنم هست و یک مسیر که یا بارانی یک روز را نشانم می دهد یا تاریکی شبی که از دلتنگی های تو پرم. تو که تا حالا مطمئنا دلت تنگ نشده. تو که راه های زیادی را بلد نیستی تا از دلتنگی دیگران سراغی بگیری اما من مدام دلتنگ توام. و مدام گریان تو و مدام از این روز بارانی به تاریکی شب فکر می کنم حالا که دلتنگم.....................

زیباترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد ای پرپر شدن از گل نیست و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است .........
|