خانه متروک
[ و به يکى از ياران خود فرمود هنگامى که او از بيمارى شکوه نمود . ] خدا آنچه را از آن شکايت دارى موجب کاستن گناهانت گرداند ، چه در بيمارى مزدى نيست ، ليکن گناهان را مى‏کاهد و مى‏پيرايد چون پيراستن برگ درختان ، و مزد درگفتارست به زبان ، و کردار با گامها و دستان ، و خداى سبحان به خاطر نيت راست و نهاد پاک بنده هر بنده را که خواهد به بهشت درآورد . [ و مى‏گويم ، امام عليه السّلام راست گفت که در بيمارى مزد نيست ، چه بيمارى از جمله چيزهاست که آن را عوض است نه مزد چرا که استحقاق عوض مقابل بلا و مصيبتى است که از جانب خدا بر بنده آيد ، چون دردها و بيماريها و مانند آن ، و مزد و پاداش در مقابل کارى است که بنده کند ، و ميان عوض و مزد فرق است و امام چنانکه علم نافذ و رأى رساى او اقتضا کند آن را بيان فرمود . ] [نهج البلاغه]
خانه متروک
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 16672
بازديد امروز : 19
........ موضوعات وبلاگ ........

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... لوگوي خودم ..........
خانه متروک .......جستجوي در وبلاگ .......

........... دوستان من ...........







ياغي ترين ستاره
به تو مي انديشم
بازي بزرگان
به جاي حرفهاي هميشگي
رضا و مهتاب
ساحل
عاشقانه هاي مريم
سروين
روياي ابي
زندگي مي گويد اما....
نغمه دل
عطش
هجوووووووووووم
صداي پاي اب
شميم يار

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............آواي آشنا............

............. بايگاني.............
فرياد2 [39]
فریاد [11]
فرياد 3 [8]

............ طراح قالب...........


  • + براي تو مي نويسم .............

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 19/2/1387:: 10:45 صبح

    در جلسه امتحان عشق من مانده ام و يک برگه سفيد!
    يک دنيا حرف ناگفتني و يک بغل تنهايي و دلتنگي............


    درد دل من در اين کاغذ کوچک جا نمي شود!
    در اين سکوت بغض الود قطره کوچکي هوس سرسره بازي مي کند!
    وبرگه سفيد عاشقانه قطره را به اغوش مي کشد!
    عشق تو نوشتني نيست بانو..............
    در برگه ام کنار ان قطره يک قلب کوچک مي کشم!
    وقت تمام است برگه ها بالا..................




    نظرات شما ()

  • + هنوز تنهاي تنهايم.......

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 18/12/1386:: 1:12 عصر
    نام مرا روي برگهاي درختاني که سر راهت ايستاده اند مي نويسي و به فرشته ها مي گويي تازه ترين ترانه هايي را که برايت سروده ام زمزمه کنند.مي دانم هر روز تالارهاي ملکوت را براي امدن من اماده مي کني انقدر خوشحالم که مي توانم ساعتها در کوچه اي تاريک منتظرت بايستم تا همراه ماه بيرون بيايي.خيلي دلم مي خواهد تاريخ توادم را در تقويم فرشته ها ببينم مي خواهم بدانم چند سال با يک گل سرخ همخانه بودم و کي با خورشيد به ملاقات کهکشان رفتم.هر وقت باران را مي بينم به ياد چشمهاي تو در اولين ديدار مي افتم روزهايي که قلبم دفترچه يادداشتم بودو من روي يک برگ از ان برايت نامه مي نوشتم.ابي تر و عميق تر از درياها بودم و هزاران رودخانه در من زندگي مي کردند صبحها من و يک پري مهربان زير نور پرتقالها مي نشستيم و براي پروانه هايي که از کنارمان مي گذشتند شمع روشن مي کرديم من گاهي مي توانستم زمين و کائنات را روي سر يک سوزن ببينم و گاهي موري را بزرگتر از سلسله کوهها مي ديدم گاهي احساس مي کردم هفت هزار سال از همه موجودات بزرگترم و گاهي خود را هفتصد هزار سال کوچکتر از همه مي ديدم.هر وقت کلمه ها مي خوابند صداي دلشوره جهان را مي شنوم بايد حرف بزني تا کبوترها عشق رافراموش نکنند.بايد شعر بخواني تا من هميشه عاشق بمانم.بايد نگاه کني تا ستاره ها همچنان جوان بمانند.

    نظرات شما ()

  • + پاييز عشق

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 27/10/1386:: 12:23 صبح

    چون برگي پاييزي که باد گاهي نوازشم مي کند سوار بر تکه ابري مي شوم سرشار از ارزوهاي محال گاهي
    هم سوار بر امواج متلاطم درياي بي مهري بعضيها از صداي شکستنم ذوق مي کنند وصداي التماس دستانم را نمي شنوند.مرا انقدر خرد مي کنند که از من مني باقي نمي ماند من محبت را از مردماني خواستم که عشق را نمي شناسند.............
    عشق ورزيدن را از کوير بياموز که دريا بودنش را به افتاب بخشيد....................
    شهادت سيد و سالار شهيدان را به تمامي مسلمان جهان  تسليت عرض مي کنم


    نظرات شما ()

  • + زندگي بدون عشق معنا ندارد.......................

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 21/7/1386:: 8:29 عصر
    جهان هستي سرشار از زيبايي هاي است که ما را به هيجان مي اورند.اما هيچ کدام پايدار نيستند چرا که همه براي لحظه کوتاهي وجود دارند پس هيچ چيز اين جهان ارزش وقت گذاشتن يک روح ناميرا را ندارد.
    روح ناميرا بايد خود را تسليم حقيقتي کند که نا ميرا نيست و اينها يگانه ناميرايان اند:ايمان.اميد.عشق
    در روز قضا انچه کرده ايم و انچه باور داشته ايم به حساب نخواهد امد هيچ يک از اين ها ذخيره نخواهد شد مگر در کنار روش ما براي عشق ورزيدن به هم نوعو تنها عشق مي ماند عشق هرگز خطا نمي کند و زندگي تا زماني که عشق هست به خطا نمي رود.......................
    شايد زندگي ان جشني نباشد که ارزويش را داشتي اما حالا که به ان دعوت شدي خوب برقص......؟

    نظرات شما ()

  • + تو بي معرفت تريني؟

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 9/5/1386:: 11:9 عصر
    بيشتر از ان چه تصور کني خيانت ديده ام بيشتر از ان که باور کني قلبم را شکسته اند اما  تو نه خيانت کرده اي و نه قلبم را شکسته اي تو جگرم را اتش زدي زبانم مي گويد به اميد روزي که روزگارت سياه تر از پر کلاغ تيره تر از دروغ و غمگين تر از غم روز جدايي باشد اما دلم مي گويد به اميد روزي که اشيانت بالاتر از اشيان عقاب چشم انداز نگاهت زيباتر از بهشت بر لبانت خنده و صد هزار پري کنيزت باشد........
    خيلي ...........................................................؟
    براي من مردي براي هميشه..........................

    نظرات شما ()

  • + هنوز زنده هستم؟

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 11/1/1386:: 1:29 صبح

    قلبم مجکوم شد به شکستن غرورم محکوم شد به خرد شدن احساسم محکوم شد به بازي گرفتن چشمانم مجکوم شد به باريدن اما عشقت محکوم شد که بماند در تکه تکه قلبم و قطره قطره ي خونم.............



    غربت را هرگز باور ندارم زيرا که هر صبح بر فراز تپه هميشه سبز زندگي به انتظار طلوعت مي نشينم عشق داغيست که تا مرگ نبايد نرود....................


    نظرات شما ()

  • + محاکمه عشق؟

  • نويسنده : سيد فاتح حسني عطار:: 15/4/1385:: 2:45 عصر

    جلسه محاکمه عشق بودو عقل که قاضي اين جلسه بود عشق را محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي کرد.قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.قلب شروع کرد به طرفداري از عشق:اهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز ارزوي ديدن او را داشتي؟ اي گوش مگر تو نبودي که در ارزوي شنيدن صدايش بودي؟ و شما پاها که هميشه اماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.عقل گفت:ديدي اي قلب؟همه از عشق بيزارند:ولي من متحيرم با وجودي که عشق از همه بيشتر تو را ارزده چرا هنوز از او حمايت مي کني؟قلب ناليد و گفت:من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار ثانيه قبل را تکرار مي کند و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي باشم پس من هميشه از عشق حمايت مي کنم !


     


              چرا با دل جفا کردي و رفتي                                   مرا تنها رها کردي و رفتي


              دل مجنون و عاشق پيشه ام را                               به هجران مبتلا کردي و رفتي


    نظرات شما ()