سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
خانه متروک
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
خانه متروک
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 95990
بازدید امروز : 2
........ موضوعات وبلاگ ........

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... لوگوی خودم ..........
خانه متروک .......جستجوی در وبلاگ .......

........... دوستان من ...........








رضا و مهتاب
شمیم یار
یاغی ترین ستاره
بازی بزرگان
به تو می اندیشم
به جای حرفهای همیشگی
ساحل
عاشقانه های مریم
سروین
رویای ابی
زندگی می گوید اما....
نغمه دل
عطش
هجوووووووووووم
صدای پای اب

............. اشتراک.............
 
............آوای آشنا............

............. بایگانی.............
فریاد2
فریاد
فریاد 3
بهار 1387
زمستان 1386
پاییز 1386
تابستان 1386
بهار 1386
تابستان 1385

............ طراح قالب...........


  • تنها ارتش تکنفره

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 94/4/7:: 5:2 عصر

    گرگ هم که باشی عاشق بره ای می شوی که تو را به علف خوردن وا میدارد و رسالت عشق این است: شدن آنچه که نیستی …


    نظرات شما ()

  • این منم

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 93/1/11:: 10:28 صبح

    این من از از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگار خستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را چرا که شهر من یک شهر نقاشی است......


    نظرات شما ()

  • ولی تو چی ؟

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 92/8/16:: 7:15 عصر

    تا حالا منو این طور دیده بودید تو چشمام ذل بزنین چی می بینید؟
    بگید ببینم اونقدری که تو نگرانشی اونم نگرانته ؟ دروغ می گفت دوسم داره منم تصمیم گرفتم دل به کسی ندم خدا می دونه اگه دوسش داشتم به خاطر خودش بود نه خوشکلیش دیگه برای همیشه قیدشو زدم شما چی قیدشو زدید ؟ می خوام تنهای تنهای باشم شاید این جوری راحت تر زندگی کنم تا حالا هر چی داغون شدم  بسه


    نظرات شما ()

  • برای تو

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 92/1/3:: 1:14 صبح

    گنجشک با عجله و تمام توان به اتش نزدیک می شد و بر می گشت پرسیدند چه می کنی؟ پاسخ داد : در ان نزدیکی چشمه ی ابی هست و من مرتب نوک خود را پر از اب می کنم و ان را روی اتش می ریزم  گفتند:حجم اتش در مقایسه با ابی که تو می اوری بسیار زیاد است و این اب فایده ای ندارد گفت: شاید نتوانم اتش را خاموش کنم اما ان هنگام که خداوند پرسید : زمانی که دوستت در اتش می سوخت تو چیکار کردی ؟ پاسخ می دهم : هر انچه از من بر می امد .............


    نظرات شما ()

  • من برای تو می نویسم

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 91/11/20:: 12:0 عصر

    تو کجایی سهراب؟اب را گل کردند.چشمها را بستند و چه با دل کردند.زخمها بر دل عاشق کردند.خون به چشمان شقایق کردند تو کجایی سهراب؟که همین نزدیکی.عشق را دار زدند همه جا سایه دیوار زدند تو گجایی گه ببینی دل خوش مثقالیست دل خوش سیری چند؟ صبر کن سهراب گفته بود که قایقی خواهم ساخت قایقت جا دارد منم از همهمه ای اهل زمین دلگیرم......
    هنوزم منتظرتم ...........


    نظرات شما ()

  • می بینی؟

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 91/7/28:: 10:7 عصر

    خدایا کودکان گل فروش را می بینی؟

    مردان خانه به دوش زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را می بینی؟

    میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم. دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد! 


    نظرات شما ()

  • عشق لازم !

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 91/2/1:: 1:44 صبح

    بر بزن یکباردیگر حکم کن اما نه بی دل !
    حکم دل.........
    هر که دل دارد بیندازد وسط
    من و تو دل هایمان را رو کنیم
    دل که روی دل بیفتد عشق حاکم میشود!
    پس به حکم عشق بازی می کنیم
    این دل من . رو بکن حالا دلت را
    دل نداری؟
    بر بزن اندیشه ات را . حکم لازم!
    دل گرفتن . دل سپردن هر دو لازم
    عشق لازم
    عشق لازم! 


    نظرات شما ()

  • عاشقانه

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 90/2/20:: 9:22 عصر

    دل کندن اگر حادثه ای اسان بود

    فرهاد به جای بیستون دل می کند


    نظرات شما ()

  • بازی سرنوشت

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 89/7/12:: 5:0 عصر

    ان روز که دست سرنوشت مرا به بازی دعوت کرد گمان کردم شاید تنها لحظه هایم را ببازم اما حالا همه چیزم را باختم امامی ترسم می ترسم از ان روز که تو را نیز ببازم .

    دستهایم را بگیر شاید پیوند دست هایمان پلی باشد برای پیوند قلب هایمان ....


    نظرات شما ()

  • سوته دل

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 88/7/17:: 8:45 عصر
    صبح ها که از خواب پا می شم همیشه احساس یه گناه می کنم شاید من مقصر بودم که همه چی خراب شد این زندگی منه زندگی که هر روزش بدتر از دیروزشه خودمو درگیر یه پری کردم که برام خیلی ارزش داشت هنوزم داره شاید اون دیگه به من اهمیتی نده شاید ازدواج کرده باشه و خیلی شاید های دیگر ولی نمی دونم چرا نمی تونم بعد از این همه مدت فراموشش کنم ...........
    زندگی یک بازی درداور است   زندگی یک اول و یک اخر است
    زندگی کردم اما باختم          کاخ خود را روی دریا ساختم
    باختم اما شاکی نیستم        بر زمین خوردم ولی خاکی نیستم

    نظرات شما ()

       1   2      >