سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خانه متروک
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خانه متروک
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 112673
بازدید امروز : 18
........ موضوعات وبلاگ ........

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... لوگوی خودم ..........
خانه متروک .......جستجوی در وبلاگ .......

........... دوستان من ...........








رضا و مهتاب
شمیم یار
یاغی ترین ستاره
بازی بزرگان
به تو می اندیشم
به جای حرفهای همیشگی
ساحل
عاشقانه های مریم
سروین
رویای ابی
زندگی می گوید اما....
نغمه دل
عطش
هجوووووووووووم
صدای پای اب

............. اشتراک.............
 
............آوای آشنا............

............. بایگانی.............
فریاد2
فریاد
فریاد 3
بهار 1387
زمستان 1386
پاییز 1386
تابستان 1386
بهار 1386
تابستان 1385

............ طراح قالب...........


  • بازی سرنوشت

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 89/7/12:: 5:0 عصر

    ان روز که دست سرنوشت مرا به بازی دعوت کرد گمان کردم شاید تنها لحظه هایم را ببازم اما حالا همه چیزم را باختم امامی ترسم می ترسم از ان روز که تو را نیز ببازم .

    دستهایم را بگیر شاید پیوند دست هایمان پلی باشد برای پیوند قلب هایمان ....


    نظرات شما ()

  • سوته دل

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 88/7/17:: 8:45 عصر
    صبح ها که از خواب پا می شم همیشه احساس یه گناه می کنم شاید من مقصر بودم که همه چی خراب شد این زندگی منه زندگی که هر روزش بدتر از دیروزشه خودمو درگیر یه پری کردم که برام خیلی ارزش داشت هنوزم داره شاید اون دیگه به من اهمیتی نده شاید ازدواج کرده باشه و خیلی شاید های دیگر ولی نمی دونم چرا نمی تونم بعد از این همه مدت فراموشش کنم ...........
    زندگی یک بازی درداور است   زندگی یک اول و یک اخر است
    زندگی کردم اما باختم          کاخ خود را روی دریا ساختم
    باختم اما شاکی نیستم        بر زمین خوردم ولی خاکی نیستم

    نظرات شما ()

  • سودای دل.............

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 87/9/13:: 7:27 عصر

    سلام
    هر وقت به خودم تو اینه نگاه می کنم می بینم  چی بودم و چی شدم تو بچگی فقط دنبال بازی و  سرگرمی بودم تا روزمو شب و شبمو روز کنم از اون زمون ها خیلی گذشته و حالا به دورانی رسیدم که می فهمم که ای کاش همیشه یه بچه بازی گوش بودم و هیچ وقت بزرگ نمی شدم چون تا به این سن رسیدم از بزرگ شدن جز نامردی و دروغ چیزی ندیدم یه بار عاشق شدم عاشق کسی که همه چیز من بودم این بزرگترین ضربه ای بود که تو بزرگ شدن خوردم همه چیزم همه فکرم به خاطر اون بود گفتم شاید بتونم مثل کتابها عشق رو اثبات کنم و بگم یه عاشق واقعی هستم ولی هیچ وقت نشد شاید خدا خواست که این جوری بشه تا حالا فکر می کردم که زنده هستم ولی الان احساس می کنم که یه مرده متحرکم و فقط دارم نفس های اخرمو می کشم و تو این دنیا هیچ ارزوی ندارم که بخوام بخاطرش زندگی کنم ............؟
    سودای دلم قسمت هر بی سر و ژائی نیست......................


    نظرات شما ()

  • یه عاشق

  • نویسنده : سید فاتح حسنی عطار:: 87/9/3:: 7:56 عصر

    سلام
    خیلی وقته که همه چیز داره کم کم خراب می شه و دارم از بین می رم اونم فقط به خاطر یه ادم واقعا حالا دارم به معنی واقعی این شعر می رسم همیشه برام یه سوال وجود داشت که ایا تو این دنیا هنوز هم انسانهای پیدا می شن که معنی واقعی عشق رو بدونن

    کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد
    تا که هر بی سر و پائی نشود یار کسی
    من نمی خوام به کسی توهین کرده باشم ولی این شعر خیلی چیزها رو به من اموخت شاید بتونه با شما هم حرف بزنه ......................


    نظرات شما ()